خرید بک لینک

خب امروز قرار بود آخرین روز عمرم باشه.. صبح یا بهتر بگم لنگ ظهر که با صدای زنگ تماس موبایلم از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم طرف پشت خط اینقدر زنگ بزنه که زیر پاش علف سبز شه، فهمیدم که آخرین روز عمرم که هیچی، آخرین ثانیه عمرمم باشه من به رسالت خودم مبنی بر جواب ندادن به تماس های گوشیم پایبند خواهم ماند... -_-

رو تخت بلند شدم نشستم یادم اومد که عههه امروز آخرین مهلت منه. چه شکری بخورم حالا؟

نشستم کتاب خوندم °~° آهنگ گوش دادم.. از غذاهای دیشب یکم خوردم و منتظر موندم اهالی خونه بیان آخه من تنها بودم خونه.

هرکار کردم واقعا امروزم به روزای قبلم فرقی نمیکرد. هرچقدر با خودم فکر کردم که چه کاری هست که آرزوش رو دارم تا انجام بدم هیچ کار خاصی به ذهنم نمیرسید. جز اینکه وقت بیشتری رو بیرون از اتاقم کنار خونوادم بگذرونم. امروز تا تونستم به بابا و مامان نگاه کردم و لذت بردم از اینکه هنوزم سایه شون بالا سرم هست و میتونم نگاهشون کنم.

در ضمن رفتم کالج زبان ماهان ، تعیین سطح دادم ^_^ بعد سه سال دوباره تصمیم گرفتم زبان رو ادامه بدم و دقیقاااااا یک سطح کامل افت کرده بودم نسبت به سه سال پیش :( بازم بهتر از هیچیه. خداروشکر که یک سطح فقط افت داشتم..

میخواستم برم موسسه mci ثبت نام کنم ولی چون آقای هــ احتمالا میخواد بره mci ، گفتم همین ماهان میرم بهترم هست. هم سر کوچه خودمونه همم اینکه هر دفعه که آقای هـ رو پ میبینمش لازم نیست اینقدر قبلم گومب گومب بزنه که صداش تو گوشم بپیچه...

ترمم از ۱ مهر شروع میشه. ساعت ۷_۸:۳۰

+به نظرم بهتره پروژه آخرین روز عمرم رو ادامه بدم... ضرری که نداره..شاید یه سودی هم تو ادامه دادنش داشت.. الله اعلم ! :)

برچسب: اولین,آخرین, نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 13:25

صفحه بندی