چهارشنبه ساعت ۶ به رغم مخالفت درونی من خواستگار اومد.
مامانم ایندفعه به حرفم گوش نداد و خواستگار رو راه داد. گفت تیر که بیاد وارد ۲۳ میشی. زشته .. مردم برات حرف در میارن خواستگار راه ندیم :|
جلسه اول مامانه و خواهر پسره اومده بود. از مامانش خوشم اومد. خیلی زن فهمیده و عاقلی بود. کلی از من تعریف کرد. و همشم میگفت همجین دخترایی کم پیدا میشه. ماشالا از خانواده و اصالت چیزی کم نداره. چهره ش هم اصیله هزار ماشالا. :/ خوشگل و خوشتیپ هم که صد البته. خنده رو هم ماشالا هستش دخترمون. روانشناسی هم میخونه. ازم پرسید تا کجا میخوام ادامه بدم؟ گفتم تا دکترا و به احتمال زیاد فوق دکترا
خواهر پسره بوره. چشماش آبیه. موهاش طلایی. میگن خود پسره هن هنینطوریه. کارخونه نمیدونم چی چی دارن.
عروس اولشون هم از من یه سال بزرگتره و باباش کارخونه داره.
خونشون هم دوتا کوچه از ما پایین تره. یعنی دقیقا بین خونه ما و خونه میلاد اینا.. خونه میلاد اینا ۵ تا کوچه از ما پایین تره. مامان این پسره بی ام و سفید داره ولی خود پسره رو نمیدونم.
وقتی مامانم ماشینشون رو دید بهم گفت خفه ت میکنم اگه نری گواهینامه ت رو نگیری.. برو که زودتر ماشین برات بخریم بی ماشین نباشی دم ازدواجت (قیافه من: °~°)
پنجشنبه دانشگاه فردوسی کارگاه داشتم. با پسر استاد و مدیر گروهم هم باید میرفتم!
استاد اون کارگاه به جا گفت به جشمای کناریتون سه دقیقه نگاه کنین.
من خجالت میکشیدم تو چشمای مازیار نگاه کنم. نگاه میکردم به جشماش احساس میکردم گوشام آتیش میزنه ازش بیرون. سرمو مینداختم پایین خنده م میگرفت...
بعد استاده گفت خب حالا هرچی از طرف فهمیدین رو کاغذ بنویسین.
مازیار برای من اینارو نوشت:
جدی _ مصمم برای یادگیری _ قانون مدار _ با سلیقه _ با وقار _ گاهی بد اخلاق _اجتماعی
من براش نوشتم: یک شهریوری مغرور_سیبیلو_نجیب_صمیمی_با ادب_آروم
امروز کارگاه تفسیر نقاشی داشتم با مدیر گروهم (مامان همین مازیار). اتفاقا مازیار هم کنار من نشسته بود. تو تایم آنتراک استاد صدام زد و ازم راجع به کاراگاه دیروز سوال کرد. کلی تعریف کردم و تشکر کردم که منو به عنوان فرد انتخاب شده و ممتاز فرستاده این کارگاه.
راستی...
با میلاد هم چند شب پیش صحبت کردم.
دوباره خوش اخلاق و مهربون صحبت میکرد.
کاش بتونم ببینمش :(
برچسب:
نویسنده: آرمان رحیمی