خرید بک لینک


هر آدمی از یه جایی به بعد، بعد از افتادن یه اتفاقی دیگه هیچوقت اون آدم قبل اون اتفاق نمیشه... برای یه نفر ممکنه این اتفاق به خصوص تو 20 سالگی بیفته برای یه نفر هم تو 40 سالگی و برای یکی مثل من تو 13 سالگی...
دیشب داشتم عکس های مسافرت شمال سال 90 رو نگاه میکردم.. حس خوبی که از مرور کردن خاطرات مسافرت بهم دست داد حالمو خوب کرد. به صالح تو تلگرام پی ام دادم و دو تا از عکس ها رو براش فرستادم تا اونم همین حس بهش دست بده و حالش اگه بده خوب شه و اگه خوبه، بهتر شه..
مرور خاطرات همیشه برای من با درد همراه بود. همیشه آخرش به گریه ختم شد.. گذشته ی آدما مثل شناسنامه شون می مونه، مثل قیافشون، مثل همه زندگیشون. هیچوقت نمیتونی از گذشته ت فرار کنی، هیچوقت نمیتونی تغییرش بدی مگه اینکه باهاش کنار بیای.
من هنوز با گذشته م کنار نیومدم که مرور خاطرات باعث دوباره و صدباره شکستنم میشه. درسته که الان همه چی روبه راهه. اون کابوس ها تموم شده و به آرامش رسیدم ولی......
بین مرور خاطرات شمال، لا به لای لبخند ها و حس های خوب،یه جمله از صالح یادم اومد اونم اینکه یه بار بهم با لحن خسته و مسخره آمیز و تحقیر آمیزی گفت: نمیدونم چرا اینجوری ای.. من هر وقت تورو دیدم قیافت ناراحته. تو خودتی!
یاداوری این جمله باعث شد برگردم عقب تر..تا جایی که حافظه م قد میده و یادم میاد........
---------------------------------

دور ترین خاطراتی که از بچگی دارم خاطرات دعوا بین مامان و بابام بود. شب بیدار میشدم با صدای گریه های مامانم که تو آشپزخونه نشسته تک و تنها و داره گریه میکنه. از اینکه گریه های مامانم رو میدیدم و نمیتونستم کاری بکنم عصبانی میشدم، خشمگین میشدم، یه بچه 5 ساله چجوری میتونه خشمش رو مهار کنه؟ یا کنترل کنه؟
از بچگی بهم میگفتن عصبی، پرخاشگر، اخمو، غد، سگ و......
راستش الان دیگه عادت کردم ولی بچگی هام گفتن این جملات برام خیلی سنگین بود، اولا برای اینکه از خودم دفاع کنم عصبی تر میشدم و میگفتم نخیرممممم اینجوری نیست. من سگ نیستم. من خوش اخلاقم. کم کم با گریه میرفتم تو اتاقم و خودمو مینداختم رو تخت و شروع میکردم به گریه.. بعد قهر میکردم یا اخم میکردم بهشون ولی چیزی نمیگفتم.. حالا دیگه ناراحت نمیشم یا اگرم بشم به رو نمیارم.
تو مدرسه دختری بودم که توسط همکلاسی هاش مسخره میشد و تنها بود..همیشه مورد تبعیض معلم ها قرار میگرفت. معلم های دبستانش همیشه مسخره ش میکردن و با عصبانیت باهاش حرف میزدن،بعدم میگفتن واقعا که..تو به هیچ جا نمیرسی.. فردا بگو پدر و مادرت بیان مدرسه! من با اشک خنده ها و بی محلی های همکلاسی ها رو میدیدم که با دست نشونم میدن و پچ پچ میکنن و میخنذن، کناریم که حتی نمیذاشت من دستمو بزنم به کیفش. کلاس پنجم دبستان،صبح ها من همیشه نیم ساعت پشت در کلاس مینشستم چون اجازه نداشتم برم تو کلاس، معلمم میگفت این کلاس به درد تو نمیخوره پشت در بمون تا بهت بگم بیای، با بچه ها سوال های امتحانی پایان ترم کار میکرد و اشکال های درسیشون رو رفع میکرد. من همیشه مجبور بودم گوشمو بچسبونم به در تا بفهمم چی میگه معلمم و اون چیزایی که میفهمم رو تو کتابم بنویسم.
به خاطر اینکه کلاس چهارم دبستانم خیلی میرفتیم مسافرت من تو ریاضی به طرز کاملا جدی افت کردم. معلمم میگفت باید معلم بگیری بیاد تو خونه باهات ریاضی کار کنه، مامان بابام میگفتن معلم خصوصی مال بچه های خنگه. بابام باهام ریاضی کار میکرد با روش چهارم دبستان زمان خودش. میرفتم پای تخته مساله حل میکردم معلمم دعوام میکرد که این چه طرز حل کردنه؟ درست کن.. من مدلی که بابام بهم یاد داده بود حل میکردم. معلمم بیشتر دعوام میکرد. روش درست رو بهم یاد میداد و من بیشتر گیج میشدم و بیشتر نمیفهمیدم!!
تو خونه همیشه به خاطر اینکه چرا مثل بچه های خاله درس خون و مودب و چرا مثل دختر عموم مرتب و تمیز نیستم از همون بچگی سرکوفت میشنیدم.. همیشه با بچه های فامیل مقایسه میشدم و مامانم ابراز تاسف میکرد که چرا همچین بچه ای تربیت کرده!!!
طبقه بالای خونمون یه خونواده پنج نفره مثل ما بودن که بچه آخرشون یه پسر با اختلاف سنی 6-7 سال بزرگتر از من به اسم امید بود.
دقیق یادم نیست....9 سالم بود یا شایدم 8 سال.. مامان بابا با اونا خیلی صمیمی بودن و ما ها باهم خیلی رفت و آمد داشتیم. به بلوغ رسیدن امید تماما بچگی منو نابود کرد. اذیت و آزار هایی که امید با من کرد،من مثل عروسک تو دستش بودم. صبح ها جلو دهنم رو میگرفت و مجبورم میکرد دهنم رو ببندم تا اون بتونه خوب به بدن من دست بزنه و هرکار دلش میخواد بکنه. صبح وقتی صدای پاش رو میشنیدم با اشک از پله ها تند تند میرفتم پایین تا زودتر از اون از خونه برم بیرون ولی امید میرسید به من و جلو دهنم رو میگرفت و باز روز از نو، روزی از نو..
البته بهم تجاوز نمیکرد ولی اون کاراش کمتر از تجاوز نبود. بلاهایی که امید به سرم آورد باعث شد ازون موقع تا الان شبی نباشه که خواب نبینم دارم از دست یه پسر کچل و لاغر و عینکی با پوست سبزه فرار نکنم. شبی نیست که خواب نبینم میخوان بهم تجاوز کنن..یه بار به امید گفتم اگه یه بار دیگه همچین کاری رو باهام بکنی به همه میگم.. گفت ظهر وقتی رسیدی خونه بهت میفهمونم عاقبت گفتن به بزرگترا چیه.
یادمه ظهر پاهامو گرفته بود و لباسامو داده بود بالا، منو میکشید رو موکت ها و فرش ها خونشون. وقتی بلند شدم از شدت درد و پوست پوست شدن پشت و کمرم و خونریزی نا نداشتم حرف بزنم. تا چند وقت نمیتونستم حتی به شکم بخوابم..
پنجم دبستان که خونمون رو عوض کردیم برای همیشه از شر امید راحت شدم ولی از کابوس های شبانه ش نه! وقتی مامانم فهمید که چه بلاهایی به سر بچه ش اومده با گریه بهم گفت: تو دختر پاکی نیستی!
و من از اون موقع به بعد بیشتر عمرم صرف اثبات پاک بودن خودم به خودم و به مامانم کردم.
وقتی نماز خوندن های امید یادم میاد که با چه صوتی نماز میخوند و قرآن میخوند از هرچی دین و آدم مومنه حالم بهم میخوره

10 بهمن 87، تو 13 سالگی، ظهر وقتی رفتم خونه چیزی دیدم که به یقین رسیدم خدا از اینکه بدبختی منو ببینه خوشحال میشه و خوشش میاد.
تو هر اتاقی پا میذاشتم 10 سال پیرتر میشدم و بدبخت تر و بدبخت تر.. پرده های خونی تو اتاق ها، کلید های برق لوستر های اتاق ها، اون دریاچه خون ای که رو پله ها میریخت و....
هیچکس نفهمید من هر روز دارم بیشتر و بیشتر گوشه گیر میشم و شبا میرم یه گوشه بی صدا گریه میکنم. از همون بچگی فهمیده بودم بی صدا گریه کنم تا بتونم خودمو راحت تر مخفی کنم و کسی منو نبینه.
5 اسفند، برای صالح بهترین روز عمرشه ولی برای من یادآور خاطرات تلخ 13 سالگی.. پیر شدن نه تو جوونی! تو اول نوجوونی!!!
هر سال 5 اسفند ساعت 4 صبح اشک های من بی اختیار میریزه رو صورتم و یادم میاد از 4 صبحی که مامانم خودکشی کرد. خاله جون و مامانی با گریه مامان رو با آمبولانس بردن بیمارستان من با بهت و حیرت به در و دیوار نگاه میکردم، به قرص هایی که مامانم خورد تا خودکشی کنه. قوطی قرص ها رو با گریه دستم گرفته بودم و نگاه میکردم، با خودم میگفتم نکنه دیگه نبینمش؟ و بازم بی صدا گریه میکردم.

شاید کسی که الان منو ببینه ندونه من چه گذشته سختی رو پشت سر گذاشتم تا به این جا رسیدم..
خسته شدم از اینکه همه به چشم یه دختر عوضی نگام میکنن و دختری که به همه نخ میده.. خسته شدم از اینکه اینقدر محکوم شدم به اینکه به خاطر اینکه کار نکرده محکومم کردن، صالح با کنایه و تمسخر جوری باهام حرف میزنه انگار من یه دختر پیش پا افتادم که به هر پسری به پستم بخوره نخ میدم!!! شاید به خاطر همین حرفاش بود که دیگه تصمیم گرفتم تا جایی که میتونم تو چشماش نگاه نکنم...
دیگه هیچوقت با عماد پسر عموم حتی سلام و خداحافظی هم نکنم چه برسه به صحبت های معمولی، هیچوقت نمیبخشمش برای حرفایی که پشت سرم زد و من چه شبایی به خاطر حرفاش تا صبح گریه میکردم و مثل بید میلرزیدم. سرمو میگرفتم بالا تو دلم داد میزدم خدایا یه کاری کن.. تو که میدونی من کاری نکردم. من دختری که اینا میگن نیستم.. التماس میکردم به اماما که کمکم کنن. ولی اونا هم فقط نگاه میکردن.
منم تصمیم گرفتم دیگه کاری به کارشون نداشته باشم.
خدا و 14 معصوم برای آدمای خوبن برای بقیه ان. نه من..
خسته شدم از اینکه مامانم نگاه های سنگین بهم میندازه و مامان و بابام منو اونجوری که هستم قبول ندارن و همیشه برای هرکاری محکوم شدم، ازم ایراد گرفتن و خواستن به حساب خودشون درستم کنن.. از ایراد ها و زخم زبون های عمه جونم..
خسته شدم از اینکه همه از رو ظاهرم قضاوتم میکنن.. از اینکه همه چیو ریختم تو خودم و نگفتم به کسی..
از اینکه دوستام صدام میزنن "مرفه بی درد"
از اینکه فکر میکنن چون خوشتیپم، خوشگلم، اسم و رسم دارن مامان بابام..بابام پولداره، بابا بزرگ هام جفتشون کارخونه دارن( یکی شون البته فوت شده) چون اعتماد به نفس نداشته م رو کسب کردم، چون شاگرد اول دانشگاهم چون... چون.... چون.... پس یعنی بی دردم! از بچگی این خنده های از ته دل و بیخیال الان رو داشتم!!
البته تو زندگی من چیزای خوب هم زیاذ بوده.. اتفاقات خوب زیاد افتادن..حتی اگه به دید مثبت نگاه کنیم تمام این سختی ها باعث شد که الان من تو 21 سالگی دختری بشم که فهمیده زندگی با همه سختی هاش قشنگه.. ارزش رسیدن به خط پایان رو داره!
منکر نقاط خوب و مثبت زندگیم و آدمای خوب زندگیم نمیشم..
ولی این زندگی بیشتر از ایناهارو بهم بدهکاره..
من روانشناس میشم.. یه روانشناس موفق.. تا جایی که بتونم نمیذارم کسی سختی هایی که من به تنهایی و یک تنه کشیدم رو بکشه..
من تا جایی که بتونم دنیا رو جای بهتری میکنم. مهم نیست بقیه چه دید منفی ای در مورد من دارن، من به این دنیا اومدم که کمک کنم دیگران دستم رو بگیرن و بلند شن.. رو پاهاشون وایستن.. زندگی رو از نو شروع کنن.

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 11:34

صفحه بندی