چه مرگم شده؟ داره چه بلایی سرم میاد؟ دیشب تا خود صبح از این شونه به اون شونه میشدم و فکر میکردم. اصلا تمرکز ندارم هیچ کاری رو انجام بدم.صبح پی ام های میلاد رو واسه فائزه فرستادم، میگه تو عمرم از تو غد تر و مغرور تر ندیدم الهه. جدی میگم..خیلی مغروری.. پسره داره با زبون بی زبونی بهت میگه دوست داره اینقدر عن بازی در میاری از خودت و خودت رو میگیری واسش جرات نداره راحت باهاات حرف بزنه طفلک. دیگه چیکار کنه که بفهمی دوست داره؟
به نیلوفر هم پی ام ها رو نشون دادم و گفتم از خرداد همو میشناسیم و کارخونه باباش نزدیک کارخونه بابا بزرگمه و رفت و آمد دارن با آقاجونم اینا. تو خرداد خیلی پی ام میداد و همش اصرار میکرد که باهاش برم بیرون و شمارمو بدم بهش ولی اینقدر باهاش مثل سگ رفتار کردم که طفلکی بیخیال شد ولی هر چند وقت یه بار پی ام میده. :(((
نیلوفر چت ها رو خوند گفت الهه دوست داره. تمام این که خیلی ضایع داره بهت میفهمونه. چرا خنگ بازی در میاری نمیفهمی؟ بدبخت تازه داره میگه واسه ازدواج هم میخوادت اگه یکم از خر شیطون بیای پایین به قول خودش میرین پیش مشاور برای ازدواج
کیانا و پرستو هم خوندن گفتن از این تابلو تر روشی نیست که بهت بفهمونه دوست داره هاااا یکم اگه بشه که بهش نخ بدی گناه داره
دیشب پی ام داد یه ساعتی که گذشت احساس کردم زیاد چت کردم باهاش دیگه جواب پی ام هاش رو ندادم ولی تا صبح خوابم نبرد.
امشب هم هرجقدر زور زدم بهش پی ام بدم غرورم نمیذاشت اصلا انگار گوشت های تنم رو دارن با چنگال تیکه تیکه میکنن. جونم میخواد بالا بیاد واسه این کارا. چند بار یه چیزی نوشتم ولی باز پاک کردم
خدایا درستش کنننننننن :((( توروخدااا :((
برچسب:
نویسنده: آرمان رحیمی