ساعت 5:13 روز دوشنبه است. یکشنبه سر کلاس روانشناسی دین آقای سکوتی به قولی که دیشب تو گروه به بچه ها داده بود عمل کرد و دیروز قرقروت آورد و تاکید کرد که من از اون مشت قرقروتی که عین ندید بدید ها از تو پلاستیک برداشتم واسه محض رضای خدا یدونه ش رو هم بدم به فروه. و اضافه هم کرد که اون خوب خوبش رو سوا کن بده به فروه :)) عوضیا هنوزم همو دوس دارن ولی به روی خودشون نمیارن!
شنبه آخرای شب بود که میلاد پیام داد و نوشت سلام!
راستش این روزا هرکی فقط مینویسه سلام! من یاد اون سلام معرکه ی محمود صادقی میفتم و حس حماقت بهم دست میده

از میلاد بگم تو بلاگم یا نگم؟
خب من میلاد رو نمیشناسم

( فکر کنم توضیحاتم مفید و مختصر بود) تمام اطلاعاتی که در موردش دارم اینه که متولد 3 مرداد 70 ئه. دانشجوی رشته برق، قدش 185 (اگر درست یادم باشه)، باباش هم کارخونه داره ولی خودش رستوران داره، بد اخلاق هم هست!!!! و اینکه با دخترا هم خیلی چت میکنه (خودش نگفته بهم ولی مشخصه!) ، آخر شبا هم خطرناک میشه
این یه هفته تعطیلی خیلی تنبلم کرده. دوستای عوضیم همشون خر زدن و روان یادگیری رو دور کردن.. من نه درس خوندم نه کتاب..فقط فیلم نگاه کردم...گریه کردم..خوابیدم..رقصیدم #گشادیسم

پ.ن: دلم یه اتفاق هیجان انگیز میخواد..زندگیم خیلی روتین شده..احساس میکنم رو به افولم.. به بابام گفتم یه روز مرخصی میخوام.
گفت: تو کلا مرخصی بابا جان..از همه لحاظ :)))))
گفتم نه بابااااااااااااااااااااااااااااااا.. میخوام خودم باشم. خسته شدم ادا آدمای 21 ساله رو اینهمه دراوردم. میخوام کودک درونم رو فعال کنم و ورژن دیوونگیم دوباره روو بشه یکم لذت ببرم از دنیا.
ولی بابام اصلا منو نفهمید چون به مامانم گفت شام چی داریم؟

برچسب:
نویسنده: آرمان رحیمی
تاريخ: دوشنبه
20 دی
1395 ساعت: 19:07