الحمدلله که عیدالزهرا هم تموم شد... واااای چه مهمونی ای بود -_- ما 150 نفر دعوت کردیم...230 نفر اومدن :'(
170 تا صندلی چیده بودیم...از تو زمین آدم میجوشید... مامانم داشت بیهوش میشد از جوش و نگرانی..نزدیک بود از حال بره وقتی دید صندلی کم داریم و میوه و شیرینی هم کم اومده...دیگه زنگ زدیم به کرایه چی گفتیم سریـــــــــــع 100 تا صندلی دیگه بیار.. بابام هم دیگه رفت میوه و شیرینی و اینا دوباره خرید آورد. ولی بازم نزدیک 20 نفر جا نداشتن و وایستاده بودن..
اینقدر شلوغ کاری کردن..اینقدر زدن و رقصیدن که فکر نکنم خود حضرت زهرا راضی باشه اینهمه بزن و برقص واسه لعن عمر انجام بشه :/
خلاصه که خیلیا بهم گفتن تاحالا همچین جشن باحال و شادی نیومده بودم... :)
از خواستگارا بگم.. امروز اومدن.. مامانم تا بهم نشون داد کرک و پرم ریخت... :| خواهر پسره چشماش آبی..خوشتیـــــپ هااا.. یعنی تیپش محشر بود.. قدش هم فکر کنم 180 بود :| باکلاس... باکلاس... اوووووف :((
وقتی مهمونا داشتن میرفتن و خونه داشت خلوت میشد ژاله خانوم گفت الهه جان الان دیگه وقت چای ئه.. اون چای رو بیار که الان خیلی میچسبه
اون خواستگار ها هم بودن و داشتن با چند نفر دیگه صحبت میکردن..مامان پسره اومد بازوم رو گرفت گفت چطوری دخترم؟ بعد برد به فامیل هاشون نشونم داد گفت این الهه خانوم دختر انسیه خانومه.. بعد وقتی فهمید میخوام چای بیارم گفت خوشگل خانوم برای ما هم بیار که چای شما خوردن داره..
منم چه میدونستم اون موقع که این خانومه مامان همین پسره ست... هاج و واج داشتم نگاش میکردم که خدایا این چی داره میگه..
چای گرفتم براشون..از خستگی زیاد و اینکه ظهر هم ناهار نخورده بودم فشارم افتاده بود پایین دستام میلرزید موقع گرفتن چای.. مامانش و خواهرش گفت به به...عجب چایی ای...این چای رو بخورین که میگن از دست خود الهه خانوم هرکسی چای نمیخوره... (من: :| )
مامانم تو اتاق بهم گفت : الهـــــــــــــــه اینا خیلی پولدارن..گفتم یعنی چقدر؟ گفت یعنی از بابات خیلی پولدار تر.. از پسره خیلی تعریف میکنن.. تنها عیب پسره اینه که دیپلمه..
گفتم پس ردشون کن.. همیشه هم گفتم شوهر من باید حداقل مدرکش فوق لیسانس باشه. دیپلم چیه؟ -_-
گفت الهه خیلی از پسره تعریف میکنن هاا.. همین نوشین دوستم بهم گفته اگه من دختر داشتم حتما میدادمش به این پسره.. نوشین و این پسره داماد باهم پسر عمو ئن..
گفتم مامان ولم کن توروقرآن...از پسر چرم ن... هم یادته چقدر تعریف میکردن و سرش قسم میخوردن؟ دیدی که آخرش چه خفنی از آب درومد.. مگه فقط به تعریفه؟
این مامانی که من دارم...این خونواده رو راه میده... :( باز باید به جنگی راه بندازم سلیطه بازی در بیارم جیغ و داد کنم مامانم دست از سرم برداره واسه ازدواج تا یه مدتی گیر نده باز :(((((
فردا از 8 صبح کلاس دارم تا 6 بعد از ظهر ....................... :'(
برچسب:
نویسنده: آرمان رحیمی