امروز نامزدی دوستم فاطمه ش. بود. خوشحالم از اینکه با ازدواجش احساس خوشبختی میکنه. من و تکتم رو هم دعوت کرده بود که جفتمون رفتیم.البته من یکمی ناراحت بودم چون خونه مامانی دایی بودیم تا ساعت 8 شب و اونجا تند تند داشتم آماده میشدم برای رفتن به مجلس واسه همین خیلی ساده بودم (ولی خب لباس با خودم از خونه آورده بودم فقط وسایل آرایشی برای صورت و مو و اینا تو خونه پیدا نمیشد متاسفانه). موقعی که رفتم تو مجلس اصلا کپ کردم :| دقیقا همینطور یه دو سه ثانیه ای پوکر فیس بودم و داشتم به همه نگاه میکردم.
خب راستش من چون خیلی از خونه بیرون نمیرم خیلی هم با فرهنگ های مختلف آشنا نیستم.حتی عروسی های فامیل رو نمیرم مگر اینکه چقدر نزدیک باشه نسبت فامیلیش با من یا چقدر خاطرش واسم عزیز باشه که من تو اینجور مجلس ها برم.
کلا تو نامزدیش فقط 50 - 60 نفر خانوم بودن.. فیلمبردار و عکاس و آتلیه و اینا نداشت. یه نفر از فامیل که دوربین عکاسی داشت تند تند عکس میگرفت از همه. یه نفر هم که دوربین فیلم برداری داشت و از اول تا آخر دوربین به دستش همینطور فیلم میگرفت.
مدل لباس پوشیدنشون کلا 180 درجه فرق داشت. مثلا وقتی آقایون اومدن تو قسمت خانوما همه چادر نماز سرشون کردن، اونم چادر نماز هایی که معلوم بود چادر های دم دستی شونه. یا مثلا شامشون فقط دو مدل بود.سلف سرویس نبود. موقعی که عروس و داماد میرقصیدن رو سرشون برف شادی میریختن :||
اینا رو که میگم به مسخره نیستاااا...نمیگم خونوادشون مشکل دارن یا بخوام جاج کنم.. نه اصلا.. ولی واقعا من جا خورده بودم. به مامانم وقتی برگشتم تعریف کردم اینا رو مامانم گفت الهه ازدواج کردی دوستای دانشگاهت رو دعوت نکن. خوب نیست. با سطح عروسی های خودشون مقایسه میکنن شاید ناراحت بشن...
واقعا تا همین امشب فکر میکردم برای مجلس های عروسی و نامزدی و عقد و اینا منوی شام بالای 20 مدل غذاست..بالای ده مدل دسر و ژله دارن..بالای 10 رقتم نوشیدنی دارن..وقتی دیدم غذاشون رو میذارن تو ظرف یکبار مصرف و با خودشون میبرن خونه دهنم وا موند. خدایی این مدلش رو دیگه فکر نمیکردم....
بازم میگم اینا رو واسه جاج کردن فرهنگی یا تمسخرشون نمیگم فقط واقعا برام تعجب انگیز و جالب بود که چقدر تفاوت فرهنگی میتونه تو شیوه زندگی کردن آدما تاثیر بذاره.
ولی برای تکتم خیلی عادی بود..حتی تکتم هم مثل اینکه این عادت غذا تو ظرف یکبار مصرف ریختن و باخودشون بردن رو هم داره. تازه موقع غذا خوردن ملچ ملوچ هم میکرد :(((((
ولی شب خاطره انگیزی شد. فاطمه خیلی دختر پاک و نجیب و مهربونیه من واقعا از اینکه احساس خوشبختی میکنه خوشحالم :) :*
بگذریم...
امروز ظهر به دعوت فهیمه خانوم اینا رفتیم رستوران سدروس تو جاده شاندیز... خوشمان آمد از محیطش.. مامانم گفت شیرینی ماشین جدید بابات رو بیایم اینجا بگیریم و به همه یه روز ناهار بدیم.
بعد از سدروس رفتیم خونه دایی صمد (دایی مامانم) اونجا دایی محمد و زن دایی مرضیه هم اومده بودن. مامان وقتی گفت دایی محمد از لندن برگشته و یه هفته ای مشهد هست فرصت رو مغتنم شمردم که برم با دایی محمد صحبت کنم برای شرایط تحصیل و زندگی تو لندن ^_^
دایی محمد هم گفت بهت افتخار میکنم دایی که اینقدر به درس و آینده ت اهمیت میدی و اینقدر تلاش میکنی. تو فقط به همین مسیرت ادامه بده چون درست ترین روش رو انتخاب کردی..همین طوری درست رو بخون و رتبه کنکورت رو بالا بگیر جوری میشه که اونا میفتن دنبالت برای تحصیل تو لندن.. دانشگاه های خوب هااا..تضمین میکنم همین آکسفورد لندن با سر قبولت کنه..مخصوصا که رشته ت هم رشته ی خیلی خوبیه ^_____^
راستیییییی...
تو سدروس به الهه (اسم دختر فهیمه خانوم و سعید آقا هم الهه است. اتفاقا همسن منم هست.یعنی من متولد تیر 74 ام و اون متولد مهر 74 )
گفتم میخوام تو تعطیلات بین دو ترم برم مجردی کیش..توام میای؟ گفت بدون مامان بابا؟ گفتم آره..مجردیِ مجردی!!! گفت آرهههههههه..پایه تم اساسی.. حتما حتما میام. رو منم حساب کن :) قرار شد ماها بریم کیش مامان باباهامون تو همون تایم برن دبی :)))
دیگه همین دیگه..
خدایا بازم شکرت..
برچسب:
نویسنده: آرمان رحیمی