
من به اندازه ی تموم اتفاق های بدی که تو زندگیم افتاده به خودم مدیونم، به اندازه ی بدی هایی که در حقم شدو در مقابلش فقط سکوت کردم! به اندازه ی شبهایی که تا صبح بیدار موندمو خوابم نمیبرد، به اندازه ی کارایی که دوست داشتم و نکردم! به اندازه ی غرور بیجایی که بعضی وقتها داشتم، به اندازه ی جرأت نداشتنم، به اندازه ی خوردن بعضی از حرفامو نگفتنشون، به اندازه ی کم کاری هام واسه موفق نشدنم، به اندازه ی همه ...
ادامه مطلب
اولین بار که دیدمت نشسته بودم روی صندلی و به در نگاه میکردم. که چشمم خورد بهت چند تا کاغذ دستت بود و داشتی با عجله میرفتی.یه لحظه به منی که خیره شده بودم بهت، نگاه کردی و گذشتی.. نفهمیدی که اون لحظه اولین فکری که اومد تو ذهنم آینده ی با تو بود. واسه خودمم هنوز عجیبه که چرا یهو یه چیزی تو دلم گفت قراره یه آینده ی مشترک با این مرد داشته باشم. مسخره ست. خودمم باورم نمیشد.. دفعه بعد که دیدمت پشت سرم بودی.. تا برگشتم دیدم همه جا تیره و تار شد و سرمو که بردم بالا نگاهمون بهم خورد. تو یه معذرت خواهی سریع کردی و راهو باز کردی و من اون لحظه با خودم گفتم چرا اینقدر مردی؟...
ادامه مطلب